دامن کشان
ساقی می خواران
از کنار ياران
مست و گيسوافشان، میگریزد
در جام می
از شرنگ دوری
وز غم مهجوری
چون شرابی جوشان، می بريزد
(تکرار)
دارم چشمی
گریان به رهش
ديده شد نگران
ساقی می خواران، از کنار ياران
مست و گيسو افشان، ميگريزد
دارم چشمی گريان به رهش
روز و شب بشمارم، تا بيايد
دارم چشمی گريان به رهش
روز و شب بشمارم، تا بيايد
تا بیاید...
آزرده دل
از جفای ياری
بیوفا دلداری
ماه افسونکاری، شب نخفتم
شب نخفتم...
با يادش تا
دامن از کف دادم
شد جهان از يادم
راز عشقش در دل تا نهفتم
تا نهفتم...
از چشمانش
ريزد به دلم
نور عشق و اميد
دامن از کف دادم
شد جهان از يادم، راز عشقش در دل تا نهفتم
دارم چشمی گريان به رهش
روز و شب بشمارم تا بيايد
تا بیاید...




نظرات
خوراک RSS نظرات برای این مطلب